۱۳۹۹ پنج شنبه ۱۵ خرداد / ١٢ شوال ١٤٤١ / Thursday, June 04, 2020 العربیه
لطفا منتظر بمانید...
  • جزئيات خبر
  • فرهنگی ,ساير حوزه ها    کد خبر : 227853
  • زمان مخابره:
  • ۲۲ : ۵۲ -- ۱۳۹۳/۵/۱۸

تنها «بو»است که می‌ماند

گروه فرهنگی-کیوان سرافرازی - می گویند تنها «صداست که می‌ماند».درست و غلط‌اش پای آن شاعره مرحومه معاصر؛ اما مطمئناً اگر این گزارش را تا پایان بخوانید، نظرتان در این خصوص و آنچه «فروغ» گفته است، قدری تغییر خواهد کرد.

 

حتماً شما هم بارها با استشمامِ اتفاقی یک بوی خوش و یا ناخوش به سالهای دور سفر کرده‌اید و قطعاً یک بوی خاص، یک خاطره دور را در ذهنتان تداعی کرده است.
می‌گویند رخدادها اغلب به طور کامل در ذهن ما نمی‌ماند و حتی اگر بخواهیم اتفاقی را به طور کامل به یاد بیاوریم، این کار برای مان چندان آسان نخواهد بود، اما بررسی‌ها نشان داده است که بوها می‌توانند خاطرات دور را با جزییات کامل در ذهن افراد بازسازی کنند.
به نظر می ‏رسد خاطره‏ ها بو دارند و مغز علاوه بر ثبت رخدادها، بوها را هم بایگانی می‌کند. به عنوان مثال، ممکن است استشمام یک عطر شما را به روزهای مدرسه و یاد یکی از معلمانتان در دوره دبستان بیندازد و یا بوی بخار کلر اولین استخری را که رفتید به خاطر بیاورید.آن وقت همه اینها می‌شود جزیی از خاطرات گذشته تان که اغلب آنها نیز تداعی کننده روزهای خوب و شیرین است.
ابراهیم امین پور ؛ دبیر بازنشسته یکی از مدارس منطقه 15 تهران از جمله دبیرانی است که وقتی قرار است از گذشته و خاطرات حرفه ای اش بگوید، هر از گاه مکث می‌کند، آه می‌کشد و آنوقت دوباره خاطرات آن روزها را با حسرتی تمام مرور می‌کند.
می گوید: بو و عطر خیلی چیزها هنوز آن قدر جذاب و دلکش است که ناخودآگاه اشک از چشمهایت جاری می‌کند. بوی سنگفرشهای خیس خورده حیاط در اول مهر که بابای مدرسه قبل از آمدن بچه‌ها، روی آنها آب پاشیده و با وزیدن نسیم خنک پاییزی نشاطی مضاعف را در تو ایجاد می‌کرد.بوی کلاسهای تازه رنگ شده و تخته سیاهی که بیش از آنکه سیاه باشد، سبز بود.بوی عطری که مادران قبل از آمدن بچه‌ها به لباسهای آنها زده بودند. بوی کفش‌های واکس خورده معلمها در دفتر مدرسه و... همه شان خاطره انگیزند.
امین پور به روزی اشاره می‌کند که پس از 23 سال به یکی از مدارس محل خدمتش رفته است. او می‌گوید:خیلی چیزها تغییر کرده بود.نمای ساختمان را با آجرهای سه سانت پوشانده بودند و بخشی از آن شیشه شده بود.جای سنگفرشها را آسفالت داغ گرفته بود، با این حال یک چیز تغییر نکرده بود و آن بوی خاصی بود که در سالن مدرسه و کلاسها می‌پیچید و هنوز پس از گذشت سالها واقعاً نمی دانم بوی چه بود.
امید رضا سنجری؛ دانشجوی سال دوم دانشگاه آزاد اسلامی تهران غرب نیز ترجیح می‌دهد به روزهای مدرسه اش سری بزند و خاطرات آن روزها را مرور کند.
امید رضا می‌گوید: خیلی از چیزها را باید خودت تجربه شان کنی تا حسی که با آن در وجودت شکل گرفته، به جانت بنشیند.یکی از اینها بوی خوشی است که گاهی تا مدتها باید به خودت فرصت بدهی و سایر حواسات را از کار بیندازی تا حس آن بوی خوش به خوبی به عمق جان و روحت رسوخ کند.
او ادامه می‌دهد: من هیچگاه نمی توانم از حس بوی کتابهای اول مهر یا بوی تراشه‌های قلم بگذرم. کتابهای نویی که پس از گرفتن از کتابفروشی محل به خانه می‌آوردیمشان و مادر با وسواس زیاد برایمان جلد می‌کرد، اسممان را با خط خوش روی آن می‌نوشت و ما می‌نشستیم و آنها را ورق می‌زدیم تا عطری که از لای آنها به مشاممان می‌رسید، چند بار استشمام کنیم. مدرسه هم که می‌رفتی، همه چیز بوی خوبی داشت؛ از پاک کنی که شبیه شیشه نوشابه بود و بوی توت فرنگی می‌داد تا بوی کاغذ دفتر‌های کاهی که به آنها دفتر تعاونی می‌گفتیم.
امید رضا ،راست می‌گوید.گاهی باید برای خوب استشمام کردن بعضی بوها کمی سکوت کنی و به چهار حس دیگرت فرصت بدهی تا عطر آنها به آرامی در وجودت جای بگیرند و آن وقت چشم روی هم بگذاری و با ولع تمام استشمامشان کنی. گاهی بوی بخاری‌های نفتی و نفت شان که هوش از سر آدم می‌برد یا بوی گچ و حتی بوی چکمه‌های خیس بچه‌های مدرسه در روزهای بارانی و برفی و بوی جوهر خودکارهای عطری روی کاغذ که یک وقتی بین مان مد شده بود، می‌شود جزیی از خاطراتی که یک روز از سر اتفاق عین خواب برایت تکرار می‌شود و به یک باره تمام می‌شود تا اینکه روزی دیگر باز هم اتفاقی تجربه شان کنی.
خانم ابراهیمی؛ یکی دیگر از دبیرانی که روزهای نخست بازنشستگی اش را می‌گذراند، تجربه این احساس را به روزهای مدرسه محدود نمی کند و از تجربه‌های مشترکی می‌گوید که ممکن است بسیاری از ما را به گذشته ببرد .
او می‌گوید:من با عطر و بوی خیلی چیزها یاد روزها و لحظه‌های شیرین زندگی‌ام می‌افتم؛ از بوی اسکناسهای تا نخورده ای که پدرم روز عید آنها را از لای قرآن در می‌آورد و به ما می‌داد تا بوی شیر داغ اول صبح که باید به زور می‌خوردیمش، از بوی خوش سرلاک یا همان غذای کودکی که مادر برای برادر کوچکم گرفته بود و من دور از چشم دیگران پیمانه‌های آن را روی دستم می‌ریختم و با ولع تمام می‌خوردم.یا حتی بوی حصیر نویی که پدر خریده بود تا در حین باز بودن درهای چوبی اتاقمان، آفتاب، آزارمان ندهد و رنگ قالی‌های دستبافمان را نبرد.
راستی چطور می‌شود بوی غذاهایی را که وقتی پس از تعطیلی مدرسه به خانه بر می‌گردی و از هر خانه‌ای بلند است را فراموش کنی، چطور می‌شود بوی کاه گلهای نم کشیده در باران، بوی خاک باران خورده، بوی نویی تلویزیونی را که اولین بار به برق می‌زنیدش، بوی حمام عمومی‌ها و جمعه‌های بچگی، بوی چمن‌های تازه زده شده، بوی دارچین‌های ریخته شده روی شله زرد، بوی نوزادی که او را در آغوش می‌گیری یا اصلاً بقول آن شاعر، بوی عیدی، بوی توت، بوی کاغذرنگی بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ نو بوی یاس جانماز ترمه‌مادربزرگ
بوی باغچه، بوی حوض عطر خوب نذری شب جمعه پی‌فانوس توی کوچه گم شدن، توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی.
و .... را فراموش کنی؟

انتهاي خبر/ قدس آنلاين / کد خبر: 227853
کليدواژه ها
نام :* ايميل :
نظر :*
حداکثر تعداد کاراکتر نظرميياشد .

نظراتی که حاوی توهین یا افترا به اشخاص ،قومیت ها ،عقاید دیگران باشد و یا با قوانین کشور  وآموزه های دینی  مغایرت داشته باشد منتشر نخواهد شد - لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.

ارسال
  • اخبار مرتبط


اخبار جشن هاي ميلاد
چند رسانه اي
قدس انلاين ورزشي
پخش زنده حرم مطهر رضوي
باشگاه خوانندگان قدس آنلاين
بسته خبري
بازارخودرو
نوشا
نوغابي
پديده
بيمه پاسارگاد
کلاچ کالا
نقل مطالب با ذکر منبع بلا مانع است.
Copyright © 2011 quds online, All rights reserved