۱۳۹۹ دوشنبه ۵ خرداد / ٢ شوال ١٤٤١ / Monday, May 25, 2020 العربیه
لطفا منتظر بمانید...
  • جزئيات خبر
  • فرهنگی ,حريم رضوي    کد خبر : 233769
  • زمان مخابره:
  • ۲۳ : ۱۶ -- ۱۳۹۳/۶/۱۴
این نوستالژی عطر زیارت می‌دهد؛

چمدانی پُر از نبات و زعفران و عکس های یادگاری

گروه فرهنگی-رقیه توسلی - گاهی فقط باید گوشه ای نشست ، چشم‌ها را بست و اجازه داد سرو کله جملات آرام آرام پیدایشان شود. جملاتی که پُراز خاطرات دور و نزدیک اند . پُراز نوستالژی‌های دلپذیری که قدمت دارند و بوی تشرف می‌دهند .

گاهی باید چای دم کرد ، پرده اتاق را کشید و پای خاطرات بزرگ ترها نشست ... پای داستان هایی که نیاکان مان حالا دیگر پشت سر گذاشته اند . پای روزها و سالهای رفته ای که انگار هرگز ترکت نمی کنند و تمام مدت پشت پنجره نگاه نوستالژی هایت جولان می‌دهند .
شاید گاهی باید شانه به شانه بزرگ‌ترها به روزهای گذشته رفت... مثلاً رفت به تاریخی دوردست تر ... به سرزمینی در بالای نقشه ... به شمال سبزی که عمری است بوی دریا و برنج و ماهی و جنگل می‌دهد .
رفت به دل گذشته ای که پدربزرگ‌ها و پدرهایمان عمری است عاشقانه و سینه به سینه از آن نقل می‌کنند . به روزهای شهریوری که ساقه های طلایی اش دیگر درو شده اند و روی ایوان خانه‌ها ، کیسه های معطر برنج چشمنوازی می‌کنند .
برگشت به آن وقت‌ها که مادرم می‌گوید، هر تابستان کیسه ای برنج ، نذر آقا می‌کردند . به شهریورهایی که اقوام کشاورز شمالی‌مان، از کار شالیزار که فارغ می‌شدند، دور هم می‌نشستند و دلشان هوای زیارت می‌کرد. آن وقت چند روز بعد سوار بر اتوبوسی ، رضاگویان عازم سفر عاشقانه خراسان می‌شدند .
برگشت به سالهایی که سفرهای زیارتی دسته جمعی ، به تابستان‌ها حال و هوای زیباتری می‌داد . می‌شد همین حال خوبی که پدران و مادران مان تا به امروز از آن به تازگی و نیکی یاد می‌کنند و می‌گویند آن زمان که این قدر دور حرم ترافیک نبود . مثل حالا نبود که هواپیما سوار شوی و کمتر از چندساعت خودت را به پایبوسی آقا برسانی .
آن وقت‌ها ما خویشاوندی و پرجمعیت به زیارت می‌رفتیم و آنقدر در اتوبوس ، «جانم رضا ، غریب رضا ، سلطان رضا» سر می‌دادیم که روح و جانمان زودتر از خودمان به تشرف می‌رسید .
پدرم می‌گوید، آن سالها کوچه‌ها و خانه‌های قدیمی بیشتری اطراف حرم بود که به محض ورود می‌شد آنجا پارک کرد و آسان به زیارت رفت . مثل حالا نبود که با چند پارکینگ بزرگ باز چند ساعتی در صف پارک ، معطل بمانی .
قربان آقا بروم ، سی سال پیش که ما به زیارت می‌آمدیم آدرس خانه اجاره ای مان را می‌نوشتیم و ساعت هایمان را با هم تنظیم می‌کردیم که خدای ناکرده کسی جا نماند و گم نشود . آن وقت‌ها که مثل حالا تلفن همراه نبود .
چشمان مادرم برق می‌زند، وقتی هربار می‌خواهد از زمان رسیدن شان به صحن بگوید . از چادرنمازهای گلدار زیبایی که به سر دختربچه هایش می‌کرد و دست شان را می‌گرفت و « لااله الا ا... » گویان وارد حرم می‌شد . از شوقی که به قول خودش در همان قدم های نخست ، غم‌ها و خستگی هایش را برمی داشت .
چشمان مادرم هربار برق می‌زند، وقتی دارد از گنبدی حرف می‌زند که با دیدنش از شادی می‌لرزد و جز ذکر” ا... اکبر” چیزی در خاطرش نمی ماند، وقتی رو به مرقد مطهر. زیارتنامه را که باز می‌کند دیگر یکی از کبوتران سبکبال حرم می‌شود .
واقعاً گاهی فقط باید چشم‌ها را بست و اجازه داد سروکله جملات پیدایشان شود . سروکله جملاتی که با خود بوی اسپند و عطر ایوان طلا می‌آورند . عطر کتیبه‌ها و کاشی نوشت هایی که نورشان همیشه در آینه کاری‌ها منعکس است . گاهی باید رفت و در جوار مشهدی هایی نشست که از حلاوت عشق باخبرند و هرروز زائر حرم اند .
پدرم با لبخند نگاهم می‌کند و می‌گوید، همیشه بعد از زیارت ، آب سقاخانه را که در کاسه طلایی اش می‌نوشیدیم، انگار روحمان شفا می‌یافت . همین سقاخانه ای که حالا شیرهای چشمی دارد و لیوان یک بار مصرف . می‌گوید قربان غریبی و مهربانی آقا بروم با این همه دلداده و میهمان و زائر .
پدرم با بغض می‌گوید نمی دانم ! اما آنجا هربار سر بر ضریح که می‌گذارم، انگار درماندگی هایم درمان می‌شوند و امام دستم را می‌گیرد و اجازه می‌دهد در میان آن همه شلوغی و ازدحام با او خلوت کنم و راز دل بگویم .
انگار به این خانه که با حضور قلب پا بگذاری حالت خوش می‌شود . حالت خوش می‌شود، وقتی آنقدر بروی تا به رواق “دارالاجابه” برسی . بنشینی و یک دل سیر قرآن بخوانی . یک دل سیر دعا کنی .واقعاً یاد تمام خاطرات زیارت های گذشته بخیر . یاد عکاسخانه هایی که پرده های نقاشی شده حرم آویزان می‌کردند تا عکس مشهدی شدن مان را بیندازند ... یاد عکاس هایی که می‌گفتند از ته دل نیت کنید و دست بر سینه بگذارید و از آقا بخواهید شما را دوباره زائر کند ، آن وقت روبه‌روی لنز دوربین بایستید ... یاد عکس های دسته جمعی بخیر که در قاب طلایی جا می‌شدند تا هرروز روی طاقچه خانه‌ها دلبری کنند .
یاد سوغاتی های زائرانه هم بخیر . یاد گذشته ای که مشتی‌ها در آن به دکان های مسقف و آجری بازار رضا پا که می‌گذاشتند ، فامیل دورشان را هم حساب می‌کردند و چمدانشان را از چشم زخم و تسبیح و مُهر و زعفران پُر می‌ساختند . از سجاده و چادری که به آن عطر مشهدی می‌زدند و هدیه می‌دادند .
یاد آن وقت‌ها که از این بازار رنگارنگ ، فیروزه و عقیق و شرف الشمس بود که به سوغات بُرده می‌شد . نخود و کشمش بود که روی ترازوی فروشنده ، کیلو می‌شد تا بقچه زائران امام هشتم طعم دیار خراسان بگیرد . از محبتی که حالا کمرنگ تر شده است و چمدان های چرخداری که از رسم و رسوم سوغات آن قدرها سردر نمی آورند . از مهری که می‌شود با آن دل های بسیاری را چراغانی کرد .
یاد تمام نوستالژی های عاشقانه بخیر ... یاد زائران جوانی که حالا پیر شده اند و با لذت از دیار یاری می‌گویند که بارها و بارها چراغ خاموش جان شان را روشن ساخته است

انتهاي خبر/ قدس آنلاين / کد خبر: 233769
کليدواژه ها
نام :* ايميل :
نظر :*
حداکثر تعداد کاراکتر نظرميياشد .

نظراتی که حاوی توهین یا افترا به اشخاص ،قومیت ها ،عقاید دیگران باشد و یا با قوانین کشور  وآموزه های دینی  مغایرت داشته باشد منتشر نخواهد شد - لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.

ارسال
  • اخبار مرتبط


اخبار جشن هاي ميلاد
چند رسانه اي
قدس انلاين ورزشي
پخش زنده حرم مطهر رضوي
باشگاه خوانندگان قدس آنلاين
بسته خبري
بازارخودرو
نوشا
نوغابي
پديده
بيمه پاسارگاد
کلاچ کالا
نقل مطالب با ذکر منبع بلا مانع است.
Copyright © 2011 quds online, All rights reserved